امروز: شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۹/۰۲ - ۱۰:۰۱

نقش دنج خانه ها در ترویج و گسترش فساد و فحشاء

شوهری بدنبال زنش آمده و او را با مرد غریبه ای در رستوران و قلیان خانه محله گرفته بود و حال فریاد می زد، فریادی سراسر درد! فحش نمی داد! مشت نمی زد! و اما در مقابل التماس های زن که گریه و التماس می کرد و می گفت: مرا به خانه ببر و کتک […]

شوهری بدنبال زنش آمده و او را با مرد غریبه ای در رستوران و قلیان خانه محله گرفته بود و حال فریاد می زد، فریادی سراسر درد!
فحش نمی داد!
مشت نمی زد! و اما در مقابل التماس های زن که گریه و التماس می کرد و می گفت: مرا به خانه ببر و کتک بزن فقط می گفت: امشب باید بروی خانه پدرت!
مرد زنگ زد پلیس ۱۱۰ و منتظر آمدن ماموران ماند..
صبح ها در شرکتی کار می کرد و عصرها جایی دیگر و حال ساعت ۲۳ آمده بود و در درون رستوران و قلیان خانه محله او را یافته بود…
بعضی از همسایه ها از سر و صدا بیدار شده و داخل کوچه آمده بودند، و مرد که یک انگشتش موقع از ماشین بیرون کردن زن در رفته بود، از همه عذرخواهی می کرد.
دو فرزند داشت، یک دختر خردسال و یک پسر نوجوان، و حالا انگار که به آخر خط یک زندگی رسیده باشد، فقط می خواست کسی باشد که تکلیفش را مشخص کند.
زن می گفت آمده بودیم تا مشکل زن مردی را که همراهش بود حل کنیم و مرد می گفت: پس زنش کو!؟
مرد زن داری با زن شوهر داری ساعت یازده شب در رستوران وقلیان خانه محله بی آن که فکر کنند، نشسته بودند و …
و حال زن التماس و گریه می کرد که مرد را از شکایت و پیگیری منصرف کنیم….
قیافه مرد زحمتکش بود. و سخت مظلوم، گفتیم به فرزندت! به پسرت که بزرگ است چی می خواهی بگویی!؟
و عجب دردی بر سینه مان سنگینی می کرد! نمی دانستیم چی باید بگوییم و چکار باید بکنیم.
آبروی زنی، مادری که فرزندانشان را در خانه تنها گذاشته و با مردی غریبه بیرون آمده بود، در کوچه حراج شده بود، و مردی شکسته و خرد شده، فقط به فکر فریبی بود که خورده بود…
از مرد خواستیم آرام باشد. ولی آرام نمی شد. زن رفته بود و عقب اتومبیل نشسته بود و پناه گرفته بود و انتظار داشت شوهرش اورا ببخشد و سخت می ترسید و هراس داشت…
مردی که زن را فریب داده و او را با موتورسیکلت به رستوران و قلیان خانه محله آورده بود می خواست دربرود، که مرد همسایه یقه اش را گرفت و با عصبانیت گفت: کجا؟ و پرتابش کرد سینه دیوار و گفت باید صبر کنی تا ماموران بیایند!
مرد انگاری خودش را حسابدار یکی از کافه باغ های معروف یزد هم معرفی کرده بوده است، و اما اینک زنی را فریب داده و او را با خود به رستوران و قلیان خانه آورده بود.
اتفاق امشب در حد یک شام و حرف زدن بوده، و اما ما نه هیچ چیز دیده بودیم و نه هیچ قضاوتی داشتیم، فقط التماس و گریه ها و اشک های زن جوان سخت آزارمان می داد که مدام به شوهرش می گفت: غلط کردم. .. خوردم! و مرد می گفت باید قبل از آمدن فکرش را می کردی! من بروم صبح تا شب زحمت بکشم و مثل خر کار کنم که تو راحت بروی هر غلطی می خواهی بکنی!؟
اتومبیل گشت کلانتری عاقبت آمد.
میهمانان رستوران و قلیان خانه محله خیلی عادی از کنار این حادثه عبور می کردند، و همسایه های محله برایشان این اتفاق تازه گی داشت.
گروهبانی که آمده بود پرسید:چی شده!؟ و مردقضیه را گفت.. اتومبیل گشت، مردی را که با زن آمده بود برد و زن سرشکسته ای که دیگر نای حرف زدن و اشکی برای ریختن هم نداشت، همراه مامور و شوهرش به پاسگاه رفت.
دلمان سخت برای مردی که پدر دو فرزند بود و زنی که مادر دو فرزندبود، سخت می سوخت ، به مرد چیزی گفتیم و مرد هم چیزی گفت و ما ساکت شدیم و فقط مانده ایم که شبی چگونه چشم برهم بگذاریم و بخوابیم!؟
همه رفتند.
کوچه آرام شد و اما آشوبش ماند…
رنج و درد این خانواده در آستانه از هم پاشیدن سخت عذابمان می دهد. چکار می توانیم بکنیم!؟
ای کاش می شد کاری کرد…
ای کاش می شد بخشید!
ای کاش می شد خطا و گناه نکرد…
گاه یک تلنگر. یک حرف. یک کلام. یک مانع کوچک می تواند جلوی افتادن یک اتفاق بزرگ را بگیرد.
آن زن اگر می دانست ممکن است شوهرش مچش را بگیرد، هیچوقت با مرد غریبه ای که شوهرش نبود به رستوران و قلیان خانه دنج محله نمی آمد و اینگونه آبرو و زندگیش را برباد نمی داد!
شاید اگر در این گوشه شهر و در درون یک کوچه فرعی قلیان خانه و رستوران دنجی نبود، آن زن بجای بیرون بودن در خانه نشسته بود، و شاید اگر کنترلی بود و همه چیز پول نبود، دست اندرکاران دنج خانه محله نمی گذاشتند موارد مشکوک مشهود ختم به حادثه وغایله شود.
زن شوهرش را به جان < فاطمه> که نام دخترشان بود قسم می داد که او را به پاسگاه نبرد و از گناه و خطایش بگذرد! و مردی که دور از چشم زنش به همراه این زن به رستوران دنج محله آمده بود، قبل از اینکه همراه ماموران به پاسگاه رود، به دست اندرکاران قلیان خانه محله می گفت که مواظب موتورسیکلتش باشند!!!!
پاسگاه و کلانتری و دادسرا هیچکدام این آتش فتنه روشن شده را نمی توانند خاموش کنند، و براحتی زندگی ها دستخوش تغییرات نابودکننده ای می شود.
تاثیرات این حادثه هنوز ادامه دارد، پدر و مادر و خانواده این زن نیز روح و جسم و فکرشان درگیر این قضیه خواهد شد و فرزندان این زن!
دختر خردسالی که نمی فهمد وپسر نوجوانی که نمی خواهد بفهمد.
زیر پوست شهر اتفاقات بدتر و شدیدتری هم مدام رخ می دهد که بسیاری از آن را هیچوقت نمی فهمیم، و اما کوچه دیشب برای اولین بار شاهد یک اتفاق تازه بود.اتفاقی که آخرین آن نخواهد بود.
دخترها صبح با تصویر دیشب این حادثه که همراه با ذهنشان بود به مدرسه رفتند و نمی دانیم که این حادثه را چگونه روایت خواهند کرد و اینگونه صداها و آشوب های شبانه، چه تاثیراتی بر روح و روان و ذهنشان خواهد گذاشت..
ای کاش می دانستیم و می توانستیم بفهمیم این حکایت دیشب چگونه پایان بافت، و آن زن سرانجام دیشب در خانه خود کنار فرزندانش خوابید یا در پاسگاه!؟
آن زندگی. دیگر هیچوقت زندگی و همچون گذشته نخواهد شد.
بیچاره فاطمه! دختر خردسالی که مادرش مدام شوهرش را بجان او قسم می داد و حال …

نظرات شما
404